هفته گذشته در ماموريت گيلان و مازندران بودم. پس از اينكه كارمان در استان مازندران تمام شد، به طرف گيلان حركت كرديم. راننده در پمپ CNG چابكسر ايستاد تا گاز بزند. صف طولاني بود و بايد حداقل نيم ساعت در صف مي ايستاديم. در ميان شاليزارهاي كنار جاده جواني با چوب بلندي كه سرش نايلون سياهي بسته بود، جلب توجه مي كرد. جوان چوب را بالاي سرش حركت مي داد و از اين طرف شاليزار به آن طرف مي دويد! از خودرو پياده شدم و به طرف جوان راهي شدم. براي رسيدن به او بايد از انبوهي از زباله ها مي گذشتم!


با جوان سلام و عليكي كردم و از كارش پرسيدم.
گفت: كارگر شهرداري هستم و كلاغها را پر مي دهم تا نشاء برنجها را نخورند.
گفتم: مگر نگهباني از شاليزارها به عهده شهرداري است؟
گفت: نه. ولي شهرداري زباله هاي شهر را كنار اين شاليزارها تخليه مي كند، كلاغها هم براي جستجوي زباله ها در اينجا جمع مي شوند و بعضي اوقات نشاءهاي برنج را هم در مي آوند و مي خورند. به همين دليل شهرداري مرا مامور كرده تا مواظب نشاء ها باشم.
گفتم: شبانه روز اينجا هستي؟
گفت: نه. از ساعت 5/7 صبح تا 5 بعد از ظهر اينجا هستم. كلاغها هم ساعت كار مرا مي دانند. الان كه ساعت 5/4 است همگي آنجا نشسته اند (با دست اشاره كرد و اجتماع كلاغها را نشان داد) و منتظر ساعت 5 هستند تا من بروم و آنها مشغول خوردن نشاءها شوند.
شاليكارها در حال وجين علفهاي هرز بودند.
جوان نگهبان كنار شاليزار آلاچيقي براي خود درست كرده بود و دوچرخه اش را نيز در كنار آن پارك كرده بود. از كار پر زحمتش، حقوق كمش و گراني سرسام آور گفت.
پرسيدم: چقدر حقوق مي گيري؟
گفت: دويست هزار تومان. ولي دو ماه است كه حقوق نداده اند و من كه متاهل هستم برايم بسيار مشكل است. البته شاليكارها هوايم را دارند و زمان رسيدن برنج به من سهمي از برنج مي دهند.
پرسيدم بچه هم داري؟
با حالت شرم گفت: شما جاي برادر بزرگ من هستيد، راستش بچه ام چند ماه ديگر متولد مي شود. هزينه زندگي خيلي بالاست. من هم از كار كردن نمي ترسم. بعد از اينكه ساعت 5 كارم در اينجا تمام مي شود مي روم ماهيگيري و تا دير وقت ماهيگيري مي كنم. كارهاي بنايي هم كمي بلدم. اگر لازم باشد انجام مي دهم تا بتوانم خرج زندگي زن و بچه ام را در بياورم.
ساعت 5 شده بود و بايد براي شغل دومش مهيا مي شد. شماره موبايلش را به من داد و خودش را مهدي معرفي كرد و گفت: هر وقت كاري در چابكسرداشتي به من زنگ بزن. من در خدمت خواهم بود.
از هم خداحافظي كرديم. من به طرف خودرو و او به طرف آلاچيقش رفت. لحظه اي طول نكشيد كه مرا صدا زد برگشتم ديدم دوان دوان مي آيد با دو عدد نارنگي كه در دستش بود. گفت: بفرماييد قابل شما را ندارد.


